روزنامه شرق

3 دی 92

یک حرف، یک نگاه

 

یک شال و یک کلاه
 
بهاره رهنما
 
پشت چراغ‌قرمز بلوار صباست که می‌بینمش دم خانه جاری‌جان مهربان که هربار از دمش رد می‌شوم یاد و خاطره پدر خوبش که تازه از دستش داده چنگ می‌اندازد به گریبانم و گاهی با بوق ماشین‌ها از خاطرات می‌پرم که یعنی سبز شد برو، آنقدر کوچک است که قدش به‌زور به چرخ اتومبیل جلویی می‌رسد، برای همین نیازی نیست کسی من را از خیال درآورد، خود دخترک آنقدر تعجب‌برانگیز هست که همه خیالات را از سر پرخیالم بپراند و محکم پرتم کند میان زندگی واقعی، هوا خیلی سوز دارد و سرد است آنقدر که به‌زور از خانه بیرون زده‌ام، دخترک با صورت کوچکش دارد نگاهم می‌کند و دست‌هایش را نزدیک دهانش برده و‌ ها می‌کند. شیشه را پایین می‌دهم. صدای نازک و شکننده‌اش به‌زور در می‌آید: لباس گرم داری!؟ مات برده نگاهش می‌کنم و بی‌اختیار شال‌گردن نمایش را که در کیفم هست به او می‌دهم. باز می‌گوید: پس کلاهش کو؟ کلاه را می‌دهم، بدون فکر اینکه امشب در نمایش چه سر کنم اشک‌های لعنتی بی‌موقعم سرازیر می‌شود و با سوز سرمایی که از شیشه باز ماشین به صورتم می‌خورد می‌ماسد روی صورتم، دخترک می‌گوید: چرا گریه می‌کنی؟ می‌گویم: چیزی گم کردم، می‌گوید: آهان بابات کتکت میزنه پس.
چراغ سبز می‌شود، شیشه را که دارم بالا می‌دهم صدای نازکش از آخرین درزهای شیشه می‌آید تو: فردا برام کاپشن بیار!
می‌روم اجرا با گلودرد و بغض و فکر و قصه‌های فراوان در سرم و عجیب اینکه به‌محض ورودم به سالن یکی از بچه‌های گروه کادویی را که به مناسبتی برایم خریده دستم می‌دهد، توی اتاق پشت‌صحنه وقتی هدیه را باز می‌کنم خشکم می‌زند: یک شال است و یک کلاه!
بعد از تحریر: با انجمن‌های مختلفی تماس گرفته‌ام، تحقیقات این ان‌جی‌اوها نشان می‌دهد برخلاف تصوری که برای عموم ساخته‌اند که اغلب این بچه‌ها به یک باند بزرگ تعلق دارند، اینطور نیست و اتفاقا اغلب، بچه‌هایی صاحب والدین هستند که توسط خود پدر یا مادر یا هردو به استثمار کار سیاه که از مصادیق کودک‌آزاری است درمی‌آیند.
childsafir.persianblog.ir